یک التماس فوری...
چند دقیقه قبل در خبرها خواندم که خانم شهلا جاهد فردا صبح اعدام خواهد شد …
ناخودآگاه یاد روزهای دستگیری ایشان و قتل مرحوم لاله سحرخیزان افتادم . بازار شایعه به شدت داغ بود . آن روزها برنامه ای به نام تا مهر را در شبکه ی اول تلویزیون اجرا می کردم . حمید درخشان مهمان برنامه بود .
با یک پژوی ۲۰۶ سفید رنگ به محوطه سازمان آمد . مثل همیشه خوش اخلاق بود اما دلشوره عجیبی در نگاهش موج می زد . از این حادثه بسیار آزرده بود . گرم صحبت شدیم . یک دنیا حرف برای گفتن داشت . تمام بدنم از شنیدن حرفهایش یخ زده بود …
حالا چند ساعتی بیشتر به پایان قصه نمانده و من دلشوره دارم . ای کاش فوتبالیست های قدیمی همت دوباره ای بکنند . همین آقای درخشان یا هر عزیز دیگری . می دانم که همه ی تلاششان را کرده اند اما نجات جان یک انسان هدیه ی بزرگی به خداوند است …
قصاص حق خانواده ی آن مرحوم است . شکی نیست . اما با همین چشمهای پر اضطراب با تمام وجودم تمنا می کنم که غم سنگین عزیز دلبندشان را با تلخ ترین راه ممکن جبران نکنند …
خواهش می کنم … شما را به حرمت ماتم حسین که در راه است قسم می دهم اجازه بدهید پایان این قصه دردناک جان سپردن یک عاشق دیگر نباشد … تمنا می کنم …
دیگر نمی دانم چه بگویم … لطفا بزرگواری فرموده و این مطلب را لینک کنید و برای اعلام حضور در این تلاش بغض آلود حتما کامنت بگذارید.